تبليغاتX
๑۩๑ عاشقانه ها ๑۩๑

๑۩๑ عاشقانه ها ๑۩๑

خاطرات من (مسافر شب هفتم)

http://cdn.content.sweetim.com/sim/sweetim_wink.swf?ContentURL=http://cdn.content.sweetim.com/sim/cp/icons/000108A2.swf&StageW=220&StageH=225&XScale=35&YScale=35&LPURL=http://www.sweetim.com/s.asp&LPVER=3&LPREF=14&StopFRM=20&Mode=2" />http://cdn.content.sweetim.com/sim/sweetim_wink.swf?ContentURL=http://cdn.content.sweetim.com/sim/cp/icons/000108A2.swf&StageW=220&StageH=225&XScale=35&YScale=35&LPURL=http://www.sweetim.com/s.asp&LPVER=3&LPREF=14&StopFRM=20&Mode=2" loop="false" menu="false" quality="high" scale="exactfit" bgcolor="#ffffff" width="220" height="225" swLiveConnect=true id="wp" name="wp1" align="top" allowScriptAccess="sameDomain" type="application/x-shockwave-flash" pluginspage="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer" >
http://www.sweetim.com/s.asp?lpver=3&ref=14" target="_blank">Get yours at SweetIM.com
+ نوشته شده در  ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط رهگذر  | 

حافظ خلوت نشین

حافظا
+ نوشته شده در  ساعت 3:12 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 

همینطور که میبینید قالب ام به هم ریخنه ..وحال و حوصله ای یرای درست کردن اش هم برام نمونده..

ممنونم که به کلبه ما سر زدین...خرابه ایی بود که ویرانه تر هم شد

+ نوشته شده در  ساعت 4:28 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 

کلام نخست

 سلام.

خیلی وقته تصمیم داشتم یه وبلاگی بسازم که بتونم یه جورای حرف های دلمو بزنم .به خودم میگفتم اگه بیننده ای هم به وبلاگ ام سر نزنه لا اقل خودم گاه وقتی بیاد ان" گاه وقت های قدیم"بیام و یواشکی سرکی تو خاطرات گذشته بکشم.

بلاخره با ترغیب و تشویق عزیزان....فعلا قدم اول اشو بر داشته ام.حالا دوام بیاره یا نه باز بستگی به همون مشوق های خوب ام داره که هیچ وقت تنهام نذاشتن.مخصوصا همراه و دوست بسیار خوب ام اقای فخرای مدیر وصاحب وبلاگ راز صفر که مرا درهمه مراحل ساخت وتهیه این وبلاگ یاری نمودند.

دوست اتون دارم

 
+ نوشته شده در  ساعت 3:7 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 

عشق تلخ

عشق تلخ

 

این قطعه یه کمی طولانیه اما به خوندنش می ارزه فرصتی پیش بیاد اهنگش هم میذارم  

 برا دانلوذ

 

 

نیمه شب اواره و بی حس و حال

نیمه شب اواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زبان

پرسه ای اغاز کردیم در خیال

دل بیاد اورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی میگذشت

یک دو سال از عمر رفت و برنگشت

دل بیاد اورد اولین بار را

خاطرات اولین دیدار را

ان نظر بازی و ان اسرار را

ان دو چشم مست اهو وار را

هم چو رازی مبهم سر بسته بود

چون من از تکرا، او هم خسته بود

امد هم اشیان شد با من او

هم نشین هم زبان شد با من

خسته جان بودم ،که جان شد با من

ناتوان بود و توان شد با من

دامنش شد خوابگاه خستگی

اینچنین اغاز شد دلبستگی

وای از ان شب زنده داری تا سحر

وای از ان عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا بی خبر

دم بدم این عشق میشد بیشتر

امد و در خلوتم دمساز شد

گفتگوها بین ما اغاز شد

گفتمش...گفتمش در عشق پا برجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گر تو زورق بان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت، گفت در عشقت وفادارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد  عقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

هم چو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره افاق بود

در نجابت در نکوهی پاک بود

روزگار..روزگار اما  وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

اخر این قصه هجرا ن بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم ان عهد پیمان راشکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

ان کبوتر عاقبت از بند رست

رفت و با دلداری دیگر عهد بست

با که گویم ان که هم خون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد  ببین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول ان رحمت نشد

ان طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست

پا چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش عصه ان من شدم

مست و مخمور خراب از غم شدم

ذره ذره اب گشتم  ،..  کم شدم

اخر اتش زد دل دیوانه را

اخر اتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من....عشق من.از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا را نگر

اخر این یک بار از من بشنو پند

بر من وبر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی، چه زود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گر چه اب رفته باز اید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است...............

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:2 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 

بغض من

خواستم بغضهاي كهنه ام را كه سالها در تاريكي تنهاييم با دستان الوده به درد خود، گلوي شعرهايم را مي فشرد در سكوت سپيد تكه كاغذي فرياد زنم. پس چنين آغاز كردم : (خدا خوب است...) اما به ناگه اشكي از چشمان هميشه منتظر واژه هايم چكيد و چون نقطه پاياني بر آغاز اولين سطر غزل غريبم نشست قلمم هراسان از نوشتن زجه هايم به دخمه انديشه هايم خزيد، و من باز با بغضهايم در تاريكي سرد اتاقم تنها ماندم...

+ نوشته شده در  ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط رهگذر  | 

دوست!!!!

دوست،

ای دوست من، من آن نیستم که مینمایم. نمود پیراهنی ست که من به تن دارم _ پیراهنی بافته از جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد. ، ،  جبران خلیل جبران

آن «من»ی که در من است، ای دوست، در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند، ناشناس و در نیافتنی ، از کتاب دیوانه،  جبران خلیل جبران

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری _ زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند. جبران خلیل جبران

هنگامی که تو می گویی «باد به مشرق می وزد،» من می گویم «آری به مشرق می وزد»؛ زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه من در بند باد نیست، بلکه در بند دریاست. ، ،  جبران خلیل جبران

تو نمی دانی اندیشه های دریایی مرا در یابی، و من هم نمی خواهم که تو دریابی. من می خواهم در دریا تنها باشم. ، جبران خلیل جبران

دوست من، وقتی که نزد تو روز است، نزد من شب است؛ با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم، و از سایه بنفشی که دزدانه از دره می گذرد؛ زیرا تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی _ و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی. می خواهم با شب تنها باشم. جبران خلیل جبران

هنگامی که تو به آسمان خودت فرا می شوی من در دوزخ خودم فرو می روم _ حتی در آن هنگام تو از آن سوی مغاک بی گذر مرا آواز می دهی «همراه من، رفیق من،» _ و من در پاسخ تو را آواز می دهم «رفیق من، همراه من،» _ زیرا من نمی خواهم تو دوزخ مرا ببینی. شراره اش چشمت را می سوزاند و دودش مشام ات را می آزارد. و من دوزخم را بیش از آن دوست دارم که بخواهم تو به آنجا بیایی. می خواهم در دوزخ تنها باشم. جبران خلیل جبران

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی، و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است. ولی در دل خودم به این مهر تو می خندم. گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی. می خواهم تنها بخندم. جبران خلیل جبران

دوست من، تو خوب و هشیار و دانا هستی؛ یا نه، تو عین کمالی _ و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم. گرچه من دیوانه ام. ولی دیوانگی ام را می پوشانم. می خواهم تنها دیوانه باشم. جبران خلیل جبران

دوست من، تو دوست من نیستی، ولی من چگونه این را به تو بفهمانم؟ راه من راه تو نیست، گرچه با هم راه میرویم، دست در دست.

 جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  ساعت 8:19 بعد از ظهر  توسط رهگذر  | 

شب من

 

شب را دوست دارم! چون ديگر رهگذري از كوچه پس كو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند . چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتياقي نداشته باشم، شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشك هاي يخ زده ام را ،در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند. شب را دوست دارم : چرا كه اولين بار تو را در شب يافتم .از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين و با آفتاب قهرم که چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:21 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 

ای کاش

کاش می دانستی

در سحرگاه یکی صبح بهار

همچو خورشید جهان را دیدن

به تن خسته شب آب سحر پاشیدن

وندر آن شوکت باغ و گل و ریحان دیدن

سوسن و یاسمن و سنبل و نسرین چیدن

چه صفایی دارد

کاش می دانستی

زندگی با همه وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگه اغاز حیات تا به جایی که خدا می داند..........

+ نوشته شده در  ساعت 7:16 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 

دلتنگی

 

امروز چقدر هوای دلم پر بود از هر چه اشک

هر چه احساس

هر چه دلتنگی و تشویش

که میتوان نوشت...

امروز خاکستر آسمان به دلم نشست

و تا رسیدن تو

هر چه آسمان بارید ؟،من شکستم ،

هر چه انتظار بود شمردم ،

بودم....ماندم

در هوای تو مغلوب

از زمین و زمان...

از خودم سیر ، تشنه تو

و دلتنگی ام که..

با تک دانه، دانه های برف امروز برایت بارید

مثل آسمان!! ..... دیدی؟؟؟؟

آه......
امروز در هوای سرد بی صدایی تو

چلچله هم شکست

از بس که با هر مهیب تجسم تو

برایت شکفت ..... ندیدی؟؟؟؟

آنقدر شکفت آنقدر شکستم

که آسمان هم گواه شد

میدانی؟؟؟؟

دلم از غصه تو جان داد

بیچاره دلم !!!!

امروز در هوای دوری تو تکه تکه شد

باید احساس کرده باشی!!!

مهربان ِ دلم......

 دیبا

+ نوشته شده در  ساعت 5:12 قبل از ظهر  توسط رهگذر  | 

لذت نیش

 زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشدو من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم چون به یادم می آورد که سنگ نیستم چوب نیستم خشت و خاک نیستم که انسانم .

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:38 قبل از ظهر  توسط رهگذر  |